خرید بک لینک

یک شلوار صورمه ای پوشیده بود که ماه و ستاره های زرد رنگی رویش نقش بسته بود برای شلوارش کمربند قرمزی بسته بود که همخوانی خوبی با تی شرت سفیدش داشت . شش سالش بود اما چون قدش بلند بود شبیه هفت ساله ی هشت ساله ها میزد . حتی عکس هم داریم از آن روز ... چشم هایش زاغ بود و موهایش قهوه ای روشن . به خوشگلی هم معروف بود از بدو تولدش ! شش سالش بود که بدو بدو دنبال قنبر می کرد تا بازی کنند ... این شد آخرین دیدار این شد آخرین تصویر رو در رو ...

آنقدر ندیدمش تا شد آقای مهندس ... تا پیشرفت کرد تا خیلی بزرگ شد تا تصویرهای جدیدش شد عکس هایی در صفحه ی فیس بوکش !

آنها برای پیشرفت رفتند ... رفتند و دور شدند و بابا از یاد رفت گویا !

حالا که بابا در ماتم است از کمای همان پسر ... و هر لحظه به مرگ خودش نزدیک تر می شود حال همان بابا خیلی خیلی خراب است از شدت غصه و بی تابی ... بی خبر از همه جا ، من ، بابا و مامان در این فکریم چگونه بگوییم که مرگ مغزی پایان پسرش نبود اما ایست قلبی پایانش شد ! بابایی که حتی جنازه ی فرزندش را هم ندید .

دیروز که باخبر شدم ، اسپند به دست جلوی عکس قنبر ایستاده بودم و آیه الکرسی می خواندم و فوت می کردم به عکس برادرم . خواهرم ! دلتنگ برادرم هستم . حال دختر عمویم را درک می کنم .

مهمانی در راه دارم که بی خبر از خیلی چیزهاست . مهمانی داغ دیده . بروم ... باید تمام عکس های قنبر را جمع کنم ، عکس های خودم و بابا را ... هر چیزی که به برادرم و بابا مربوط می شود را جمع کنم تا عمو نبیند ... باید حواسم را جمع کنم مرتب بابا بابا نکنم جلوی عمویم ...

عمو ابوالفضل ! نظری به عموی من کن .

عموی مرا دعا کنید ... برای داغ نشسته بر دلش صبر بخواهید در این روزها که دست ها رو به آسمان است .

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان ۱۳۹۲ساعت 12:0 توسط نسرین |

برچسب: نویسنده: کیان شریفی تاريخ: جمعه 9 تير 1396 ساعت: 18:48

صفحه بندی