خرید بک لینک

دیشب بود که یکهو هوس نوشتن به سرم زد . آن هم وقتی که شازده خانوم دفتر به دست آمد اینجا تا به من دیکته بگوید و دیکته ام را تصحیح کند . دیکته می نوشتم و در عالم دبستان بودم . به یاد وقت هایی که نوشتن با دو مداد سیاه و قرمز چقدر شیرین بود . شازده خانوم دیکته می گفت و خاله ی بیسواتش سیزده تا غلط داشت ! حین تصحیح املایم سرش را به نشانه ی تاسف تکان می داد و من هی لبم را گاز می گرفتم از شرمندگی چون نمی دانستم ، چرا عصل زندگی اینقدر شیرین است با حضورش و راح های زندگی پر از پیچ و خم هسطنند و گاهی خترناک و به همین دلیل بود که خرس کوچولوی قصه ی ما چون دست هایش کسیف بوده مریض شده است و در نهایت توسط خانوم معلمم مجبور شدم بارها از روی قلت قولوت هایم بنویسم بلکم باسوات شوم !

همین چند روز پیش بود که در هوای ابری داشتم در امتداد خیابان ولیعصر پیاده گز می کردم در حالی که یادم می آوردم من چرا عاشق پیاده روی در این خیابانم ! آن هم در هوای ابری ... به خاطر درختانش ! آری شاید من هم یکی از عشاق درختانش هستم ... عاشق صلابت ، وقار و دانایی شان ! زیبایی شان از همین ها تشکیل شده که شده اند درختان خیابان ولیعصر .

همین دیشب بود که گفتم میروم آرد میخرم برای آتی کیک درست میکنم و به او و اون یکی می گویم بیایید اینجا بعد یکهویی کیک را میگیرم جلوی صورتش و می گویم : « تولدت مبارک » . اینجوری خوچال می شود و من هم از خوچال کردن دوستی خوچال می شوم .

باز همین دیشب بود که به آقای نگهبان دم در کافه ای که رفته بودیم لبخند زدیم و حس کردم چقـــــــــدر نگاهش و "خوش اومدین دخترانم" گفتنش را دوست دارم . حتی " چشم " غلیظ گفتن خانوم صاحب کافه هم خیلی عجیب به دلم نشست وقتی گفت : « برات یه کیک شکلاتی خوشمزه میارم تا مزه ش برای همیشه تو دهنت بمونه » موند . ماندگار شد . به خاطر لبخندش ... گاهی لبخند های آدم های ناشناس در لحظه ای که فکر می کنی به آرامشی نیازمندی خیلی کارساز است و همین کارسازی اش ماندگار است . همان جا در همان کافه بود که من به حرف های دوستم خندیدم !! از اینکه اینهمه خاطرخواه دارد و نمی داند چه کند و کلافه است و یک نیشگون لازم دارد که بزند زیر گریه ! خندیدم چون درون چشمانش هاپویی نهفته است . خودش که هاپوهه ی پاچه گیر را نمی بیند ! من که میبینم می توانم بخندم . یک هاپو شبیه رکس که مهربان است مظلوم است و چشمان طرف مقابل را مسخ می کند !

چیزهای کوچک زندگی برای اینکه لبخند به لب بیاورند خیلی زیادند ... یکی از چیزهای کوچک زندگی این می تواند باشد که یکی از دوستانم بعد از مدت ها ناله نکند و بجنگد .

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۲ساعت 13:11 توسط نسرین |

برچسب: نویسنده: کیان شریفی تاريخ: جمعه 9 تير 1396 ساعت: 18:48

صفحه بندی