بیزارم از تمامی اعداد ۲۴، ۲۵، ۲۶ و ۲۷... هر کدام از این اعداد یک عزیز را از من ربوده و مرا عزادار کرده. امروز تولد من است اما چشمانم خیس است از داغ عزیز دیگرم، در سکوت و تنهایی نشسته ام و به این فکر میکنم به کدامین گناه اینقدر تنها شده ام؟ چه می شود که زندگی یکباره زیر و زبر می شود؟ به راستی روزهای تاریکم کی تمام می شود؟ چه زمانی می توانم دوباره بخندم؟
خسته ام... تن و روحم دیگر کشش زنده ماندن ندارد.
برچسب:
نویسنده: کیان شریفی