خدا نکند جایی برف ببارد و من آنجا نباشم ! بس که برف را دوست می دارم در آستانه ی اشکی شدن قرار می گیرم از شدت ندیدن برف و برف بازی ! چون من برف را به چشم محبوب دلم میبینم و آدم وقتی عاشق است خب دلش می خواهد محبوب دلش نزدیک او باشد بیشترتر ! بعله ! ما هم که عاشق برفیم دلمان نمی خواهد آنجا برف باشد و اینجا نباشد . بعد فکر کنید محبوب دل ما درست جلوی چشم ما است ولی نیست پیش ما ! یعنی ما میبینمیش اما او ما را نمی بیند و نمی دانیم مشکلش با ما چیست !! واقعا ها !! مشکل این ابرها با من چیست ؟ اینکه کوه های دارآباد پر از برف است و اینکه از سر خست یا پدرکشتگی سه چهار دانه از آن برف ها را به دو قدم این ورتر به سمت من پرت نمی کنند چه می تواند باشد ؟!! سومین سالی ست که من برف ندیده ام . منی که عاشق برفم هی باید عکس های برف بازی بچه های ولایت را این ور آن ور ببینم هی کوووووفت کووووفت کنم ! آن بدجنس ها هم ول کن نیستند و به جهت در آوردن حرص من و تحریک حس حسادتم هی هی عکس می فرستند .
خلاصه خواستم بگویم دلم برف بازی و برف درمانی می خواهد . از آن بازی ها که گوله برفی درست کنی پرت کنی بخوره تو سر دوستت یا سطل ببری توشو پر برف کنی تا بعد قلش بدهی روی زمین و بدن آدم برفی ات را بسازی ! یا خونه برفی ! از همان خونه ها که پسران کوی ما جمع شده بودند و ساختند و یک ماه طول کشید تا خانه برفی اسکیمویی آب شود . یکی برای ما یکی برای خودشان . چقدر خوش گذشت ... دیشب وقتی داشتم عکس های جدید بچه های همسایه را که الان هر کدامشان در گوشه ای از دنیا هستند را نشان دوستم میدادم از خاطره های مشترکمان میگفتم و از عشق های نوجوانی آن دوره ! وای چه همه هم عاشق هم ! بیا ! الان این عاشق اون ، اون عاشق این خلاصه عشق در عشق هر کدامشان سر زندگی خودشان هستند و فقط خاطره های شاد آن روزها مانده تا دیشب من و دوستم بخندیم که چه سوتی هایی دادیم کی چی گفت کی اون لحظه کجا بود من چی گفتم تو چی گفتی و برو تا آخر !
آدم گاهی آرزو می کند شب که می خوابد صبح بلند شود تا ببیند : دوره ی راهنمایی ئه ، صبح مدرسه ها تعطیل شده به خاطر بارش برف ، برای همین راحت گرفته خوابیده از خوشی ، تو خونشون ، تو اتاق خودش از یه خواب شیرین بیدار میشه ، برف باریده تا اینجا مثلا تا زانو ، مامانش آش درست کرده بخار آش رو پنجره ی خونه نشسته ... بدوئه سمت پنجره برف رو ببینه جیغ جیغ کنه که برف بیشتر شده ... شال و کلاه کنه ، سطل به دست بپره پایین ببینه همه منتظرشن ... همه اونایی که هستند ... با دیدن اونی که دوستش داره شنگولیتش بیشتر بشه اون هی خودشو نشون بده و مثلا جوگیر بشه خیلی خوب کار کنه ! بعد پسرا شروع کنند به ساختن خونه برفی و دخترا هم آدم برفی بسازن حین ساختن ها هم گوله برفی ها بخوره تو سرش برگرده جواب بده با گوله برفی بزرگتر . برگردیم دیگه ! برگردیم به اون روزا ! اوستا برگردیم دیگه ! برگردیم تا وقتی من اومدم بالا کل لباسام برفی باشه ... بعد آش دستپخت مامان رو بخورم هی به به کنم بعد بشینم جلوی تلویزیون کارتون ببینم و ذوق کنم که فرداش جمعه ست و فوتبالیست ها داره قراره اون توپه که بلاتکلیف داره تو آسمون میچرخه بره تو دروازه ی واکی بایاشی ای که من عاشقشم یا نه ! گفته بودم من عاشق واکی بودم ؟ والا ! از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون ما اون زمان فقط عاشق واکی با یاشی بودیم اصلا تیپش خیلی خاص بود ! مخصوصا سوباسا گفتنش ! یخ نکنی نسرین ... با این عاشق شدنت ! اون چی بود خب ؟ قرار بود از زمین فوتبال از جلو دروازه از تو کارتون بلند بشه از اون سر دنیا بیاد ایران فرودگاه مهرآباد بعد دوباره بلیط بگیره بیاد تبریز که تو رو ببینه ؟ والا خب !!! عشق دور از دسترسش خوبه ها ولی دیگه نه تا این حد !!
ولی الان که فکر میکنم می بینم واکی بایاشی می توانست این کار را بکند ها ! آدم عاشق شود خیلی کارها می کند چون جسور می شود .
برچسب:
نویسنده: کیان شریفی