جوجه هندونه ای یک جوجه ی ده ماهه است که با دستان عدویی که سبب خیر شد در این ساختمان یافتیمش . نامش را شازده کوچولو به دلیل لباس هندونه ای شکلی که بر تن داشت ، روی او گذاشت . جوجه ای که دو عدد دندان موشی در قسمت پایین دهانش دارد . یک هفته است که هر روز میبینمش . ندیدنش حس کم بودن قسمتی از فکرم را به همراه دارد . می گیرم بغلم تا بوی زیر گردنش را بخورم . سعی می کند گاز بگیردم و این یکی از دیدنی ترین کارهایی ست که انجام می دهد ! می گویم : عاشق اون لبو لوچه ی ملچ مولوچیتم . عاشق این ریختتم وقتی سعی می کنی بلند شی . عاشق کل کاراتم پدرسوخته ! و ننه اش می گوید : عاشق چیش نیستی اونو بگو فقط ؟!
مثل قنبر که همیشه می گوید : ما اگه یه چی رو پیدا کردیم که تو عاشقش نباشی یعنی خیلی خوش شانسیم برای اذیت کردنت ! البته قنبر غلو می کند ! من از سوسک چندشم می شود و این چندش مساوی است با نفرتم ! برای همین چند ماه پیش وقتی وارد اتاقم شدم با سوسکی مصنوعی رو به رو شدم ! کار قنبر بود . گذاشته بودش روی میز جلوی آینه کنار لیوان چایی ام !! سوسک آخه ؟! آن هم در خانه ای که حتی یک بار هم همچنین چیزی دیده نشده ! آن هم در اتاق من ؟! روی میز آخه ؟ فحشم لاوانه ام می آید برایش . وقتی در کمال خونسردی از جلوی چشمانش رد شدم و او نگاه بدجنسانه اش را زیر چشمی به من دوخت . انگار نه انگار ! آیا شما برادری دیده اید که عاقل باشد ؟ ما که ندیده ایم !!! دیدید به ما هم نشان بدهید . بگذریم اصلا ... از جوجه دور می شویم اینطوری . داشتم از جوجه می گفتم هااا ...
برای همین بود که من دیروز پس از شناسایی معدن نینی ها و خوراکی های خوشمزه یکهو قصد عزیمت کردم ! به آنجا ... به همان جا که همین شیرخوارگان را روی دست می گیرند با لباس های اونجوری ! جوجه هندونه اییمان در مشهد بود . ننه اش مرا گرسنه نمود آن وقت جوجه ای نبود که با او برویم آنجا . هلک تولک رفتم آنجا ! به غذای خوشمزه ای که لباس سبز رنگ تنش بود خیره شدم ! ننه اش وقتی از انگیزه ی من برای عزیمت به آنجا دیدن نینی ها و خوردنشان آگاه گشت ، گقت : انگیزه تون واقعا قابل تقدیره !!!!!!! چه کنم خب ؟ دلم برای جوجه مان تنگ شده بود رفتم آنجا که دلتنگی ام را مرهم شود !
تازه ، می خواستم با دیدن فرشته های معصومی که لبخندم را پاسخ می گفتند ، نگاهم را خیره می شدند به یاد تشنگی کوچکترین سرباز کربلا هم کمی آدم شوم ! کمی یاد بگیرم ، کمی دعا کنم ، اینجوری آبرویم هم نمی رفت جلوی کسانی که می خواستند دعایشان کنم ! گفتم : ایناهاش ! این فرشته های کوچولو این نگاه های معصوم ... همین ها دعا می کنند تا آبروی من نرود !
برچسب:
نویسنده: کیان شریفی